تبلیغات
سها فان نت - مطالب محمد محمدی
منوی اصلی
سها فان نت
آموزش کامپیوتر|آموزش موبایل|مطالب جالب
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:06 ب.ظ نظرات ()

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    مجموعه : علمی و دانستنی ها
    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    وقتی بین قفسه های فروشگاه میچرخید همون چیزی رو بر می دارید که ظاهرش نظرتون رو جلب میکنه. اما آیا واقعا اینکار درستیه؟ هیچگاه ظاهر غذایی ها مزه و تندرست بودنشون رو تضمین نمیکنه. بعد از خوندن این مقاله تصمیم می‌گیرید غذاهایی رو بخرید که تندرست هستن نه قشنگ.

     

    پنیر سخت

    هنگام خرید پنیر به رنگ, حفره ها و بافت پنیر توجه کنید. این‌ها باید کاملا متحدالشکل باشند و هیچ پوسته سفیدی روی پنیر وجود نداشته باشد. اگر بعد از اینکه کمی پنیر را فشرده کردید به حالت آغاز برنگشت یعنی نباید آن را بهره گیری کنید.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    گوشت

    گوشت تازه صورتی هست نه قرمز کم رنگ یا حتی قهوه ای. رگه های چربی هم باید درخشان و روشن باشند. یک گوشت تازه و مفید هم به حالت آغاز برمیگردد و به دست ها نمی چسبد.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    پودر قهوه

    قهوه های ارزان مطمئنا قهوه های خوبی نیستند. با این وجود ممکن هست مزه آنها با قهوه های گرانقیمت یکی باشد. قهوه های مفید هرگز در شیشه های پلاستیکی نگه داری نمیشوند بلکه در ظروف شیشه ای یا فلزی فروخته میشوند. به برترین تاریخ مصرف آن هم توجه کنید که نباید اکثر از ۱۸ ماه باشد.

     

    عسل

    عسل طبیعی شفاف و یک رنگ هست. یک عسل با کیفیت بسیار شیرین و عطر خاصی دارد. یک قطره عسل بین انگشت ها بریزید اگر زود جذب پوست شد کیفیت خوبی دارد.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    بستنی

    همه ی وقت مواد تشکیل دهنده بستنی را بخوانید. معمولاً بستنی هایی که مزه توت فرنگی یا آلبالو دارند طبیعی نیستند. پس بستنی های آجیلی گزینه کنید. بستنی های یخی هم به ندرت از مواد طبیعی درست می‌شوند.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    شکلات

    اول از همه ی به مواد تشکیل دهنده شکلات توجه کنید. هر چه فهرست مواد کوتاه تر باشد بهتر هست. یک شکلات مفید باید حاوی کاکائو باشد هر ماده دیگری علامت مصنوعی بودن آن هست. به علاوه شکلاتی انتخاب کنید که روغن کاکائو داشته باشد نه روغن سبزی ها.

     

    ماهی

    ماهی های تازه چشم های واضح و مشخصی دارند. چشم های برجسته و تار نشان دهنده کهنه بودن ماهی هست. آبشش های ماهی باید قرمز یا در مواردی صورتی باشد.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    نان

    نان تازه هرگز نباید سفت باشد پس گذشته از خرید در فروشگاه به آن دست بزنید. نان های بسته بندی شده احتمالاً اکثر تازه بمانند اما طعمشان را از دست میدهند.

    صنایع غذایی و اسراری که نمی خواهند شما بدانید

    منبع : پارس ناز


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:03 ب.ظ نظرات ()
    روزی پیرمردی قمارباز احضاریه ای از اداره مالیات دریافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزی مشخص برای تعیین مالیاتش باید به اداره برود. صبح روز مورد نظر او به

    همراه وكیلش به اداره مالیات رفت.كارمند مالیات از او پرسید که این پول هنگفت را از چه راهی بدست اورده تا برایش مالیات تعیین كند.

    پیرمرد جواب داد: من در تمام زندگی مشغول قمار بوده ام تمام این دارایی را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است این همه از راه قمار بدست آمده باشد یعنی

    شما هیچگاه نباخته اید! پیرمرد گفت: اگر دوست داشته باشید به شما در یك نمایش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم

    که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...

    کارمند گفت: اینكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پیرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعی بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتی دهانش باز ماند و پیرمرد

    ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اینبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگیرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان یكی چشمش هم مصنوعی باشد

    چرا که بدون عصا آمده و میتواند ببیند لذا شرط را پذیرفت. پیرمرد دندانهای مصنوعیش را درآورد و روی چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

    کارمند بسیار ناراحت و از اینكه سه هزار دلار باخته بود بسیار برافروخته بود... وكیل هم شاهد این ماجراها بود. پیرمرد گفت: حالا میخواهم ٦هزار دلار با شما شرط ببندم که كار

    سختتری انجام دهم...من آنسوی میز شما سطلی قرار میدهم و خود این سوی میز میایستم و به درون سطل ادرار میكنم بدون آنكه قطره ای از آن به زمین بریزد. كارمند

    گفت: محال است بتوانی و قبول كرد. پیرمرد پشت میز ایستاد و علیرغم تلاش تمام ادرارش روی میز ریخت همه میزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالی فریاد زد: میدانستم

    که موفق نمیشوی... در این هنگام وکیلی ك همراه پیرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسید: اتفاقی افتاده است؟!

    وكیل گفت:صبح که میخواستیم به اینجا بیاییم پیرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست که روی میز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نمیشوید بلكه از اینكار خوشحال هم خواهید شد.!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:02 ب.ظ نظرات ()
    استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش می‌کرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
    ‎روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
    ‎"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"
    ‎پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."
    ‎استاد گفت:
    ‎"اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"
    ‎پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک می‌کردم." ‎استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که می‌دیدی، می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"
    ‎پسره گفت: "شاید دیگه محل نمی‌ذاشتم." ‎استاد ادامه داد‌: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد می‌شد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و می‌خندید. اون موقع چی‌کار می‌کردی؟"
    ‎پسره هاج و واج گفت‌:
    ‎"شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم." ‎استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
    ‎"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
    ‎پسره گفت: "نه! ترجیح می‌دم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
    ‎استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:
    ‎"دِ لامصبا! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند می‌زنی، حالا هرچی باشه، باورش می‌شه داره گند می‌زنه.
    ‎امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد می‌شد، کلی بوق و چراغ می‌زد. آخر سر هم با صدای بلند داد می‌زد که: "بتمرگ تو خونه‌ات با این دست فرمونت." ‎خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا می‌ره!
    ‎پس‌فردا می‌خواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگی‌تون یه دختر بی‌اعتماد‌به‌نفس باشه یا یکی که اعتمادبه‌نفسش به شما انرژی بده؟"
    ‎بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
    ‎"حواس‌تون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم می‌کنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب می‌کنید."
    ‎دو سال بود دانشجو بودیم، هیچ‌وقت نشده‌ بود این‌جوری به قضیه نگاه کنیم.
    ‎یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگی‌مون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیش‌ترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:01 ب.ظ نظرات ()
    چراپرویزپرستویی درفرودگاه خجالت زده شد؟؟؟؟


    دراین یادداشت آمده است: ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
    کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
    آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
    گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
    در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
    گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
    گفتم: «بگو چقدر؟»
    گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
    گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
    گفت: «یا علی.»
    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.
    سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
    گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
    گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
    واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم.
    مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.....
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 140 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تیشرت |خرید تی شرت | خرید پوشاک | خرید لوازم جانبی موبایل| خرید لوازم جانبی خودرو| خرید چراغ قوه ||چراغ قوه | خرید ساعت مچی | ساعت مچی |خرید پاوربانک| خرید شارژر موبایل | خرید بک لینک دائمی | بکلینک دائمی